خانه / مقالات / حکایت کشاورز نانوا

حکایت کشاورز نانوا

در زمینی زراعت کاری بود که عاشق شهرنشینی شد و زمین و گاوآهن فروخت و راهی شهر شد. تا در آنجا دُکانی بزند و نان زندگی به دست آورد، چون گندم را خوب می‌شناخت. نانوا شد و از نان او مردم می‌خوردند و خدا را شکر می‌کردند و او هر زور بیشتر و بیشتر کار می‌کرد، تا نان مردم را به آن‌ها برساند.

حکایت کشاورز نانوا

قحطی شهر را فراگرفت و گندمی برای پخت نبود. نانوا اندیشید که چه کند، مردم گرسنه‌اند و کسی راه گندم را نمی‌داند و او که قبلاً زراعت می‌کرد. گفت: من این کار را بلدم، پس دانه‌های گندم را در دست گرفت و به کاشتن زمین مشغول شد و از حاصل گندمِ او، مردم شهر به نان رسیدند.

 

درحالی‌که مدتی سخت گذشته بود، مرد کشاورز فهمید که کارش ارزشی بالاتر از هرکاری دارد. بدانید اگر ارزش کارتان را در می‌یافتید، هرگز نمی‌خوابیدید و نمی‌خوردید و نمی‌خندید تا حاصل محصول شما به دست آید. افسوس خوابیدید، وقتی بیدار شدید که قحطی زده به سرزمین سرسبز و خرم می‌رساند.

 

بفرمایید ما برای هدایت شما کافی هستیم آیا راهی جز سعادت می‌خواهید؟ راه سعادت، اطاعت از خالق رسیدن به نیت و هدف تان است که خالق برای شما مقدر کرده است. فقط حرکت کنید و بدانید خدا با شماست، از او بطلبید و به یاری یکدیگر بشتابید که خدا با شماست و هیچ‌کس یارای کمک به شما را ندارد جز خداوند بزرگ بخشنده مهربان.

 

با تشکر فراوان از آزاد ژرف اندیش بابت تحریر این مقاله ی آموزنده

2 نظر

  1. m_khodabakhshiyan

    بسیار عالی برای سوالاتم باید چکار کنم

    • سلام
      منم سوالای زیاد دارم
      این 4 راه به ذهنم میرسه:
      یا باید سوالاتتو رها کنی
      یا از آزاد بپرسی و منتظر باشی
      یا باید به فعالیتت ادامه بدی تا با گذشت زمان پاسخ سوالاتت رو دریافت کنی (ثابت قدم باشی)
      یا بقیه اعضا هم فعالیت انجام بدن تا با هفکری هم سریعتر پاسخ به سوالاتمون رو دریافت کنیم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دانلود رایگان دوره آنلاین پول های آغشته