خانه / مقالات / سرنوشت کودک بازیگوش

سرنوشت کودک بازیگوش

کودکی بود بسیار بازیگوش، که هرکجا همراه پدر و مادر می‌رفت، آن‌ها را ترک می‌کرد و در جستجوی یافته‌های خود بود. تا اینکه روزی به میهمانی خویشاوندی دور در سرزمینی رفتند که میان آن‌ها کوه و دریا بود، پس پسر، مادر و پدر را ترک کرد. به قول اینکه هرگز از آن‌ها دور نباشد، تا اینکه دوستی در ساحل یافت و با او بر قایق به اصرار پسر سوار شدند و به‌سوی آب‌ها حرکت کردند.

 

به نیت اینکه ماهی بگیریم و در ماهیگیری، ما کم از دیگران نیستیم. دوست او گفت: من نیز این کار را دوست داشتم ولی این‌قدر از ساحل دور نشده بودم، فکر می‌کنی آیا می‌شود دورتر هم رفت؟ پسر گفت:: من همیشه از خانواده دورتر هم شده‌ام ولی روی آب مطمئن نیستم، درهرصورت بیا برویم زیرا خوش می‌گذرد و ما ماهی گرفته به خانواده ثابت می‌کنیم که کم از آن‌ها نیستیم.

سرنوشت کودک بازیگوش

پسرها حرکت خود را ادامه دادند تا اینکه در میان آب‌ها قرار گرفتند و مدتی مشغول ماهیگیری بودند تا به صید خود بیافزایند. ولی مدتی کوتاه نگذشته بود که ابر همه‌جا را گرفت و همه‌جا قابل دید نبود. پسر نترسیده بود ولی دوستش می‌ترسید که جایی دیده نمی‌شود، نکند اتفاقی بیفتد. پسر گفت: ما در قایقیم، مگر می‌شود اتفاقی بیافتد؟ محل ما امن است.

 

پس طوفان از راه رسید و آن‌ها محکم به قایق چسبیدند و طوفان دریا، آن‌ها را به هر سو می‌برد تا اینکه مدتی فریاد زدند و کمک می‌خواستند. دوستِ پسر گفت: نکند خداوند بر ما خشم گرفته که بی‌اجازه آمده‌ایم اگر هم این‌طور باشد به خاطر صید ماهی‌ها باشد که مورد نفرین دریا هستیم. پس تصمیم گرفتند، سطل ماهی را به دریا رها کردند و ماهی‌ها آزاد شدند.

 

چند لحظه نگذشته بود که با ضربه‌ای محکم قایق ایستاد. آن‌ها به ساحل در مه رسیده بودند و خوشحال که خانه را یافتند و خداوند آنان را بخشید، خدای دریاها. پس از قایق پیاده شدند ولی جایی دیده نمی‌شد. پدر و مادر را صدا می‌زدند ولی کسی نمی‌آمد. مدتی نشستند و در سکوت یکدیگر را نگاه می‌کردند. پس مه به پایان رسید و آن‌ها دیدند در ساحل نیستند اینجا قریب و ناآشنا است و به هر سو، دویدند ولی خبر از جاده نبود. فهمیدند که در مکانی دور، گیر افتاده‌اند و هیچ‌کس از آنان خبری ندارد.

 

پس گفت: نترس باید خود را به‌جایی برسانیم که شب را آنجا استراحت کنیم. دوست او گفت: تو دیوانه‌ای و ما را جایی برده‌ای که خود نمی‌دانی کجاست. او گفت: شاید ندانم کجاست ولی می دانم خودم کجا هستم من اینجا زنده‌ام، کنار تو. برای زنده ماندن تلاش کنیم و راه بازگشت به خانه را پیدا کنیم. پسر گفت: باید قایق را از آب دور کنیم و بعد از دور کردن قایق پاور بسازیم زیرا برای قایق‌سواری پارو نداریم.

 

پس به دنبال چوب می‌گشتند تا اینکه غاری را دیدند. پسر، دوستش را تشویق کرد وارد غار شوند و در آنجا در جستجوی چیزهای دیگری مثل غذا یا آب آشامیدنی یا لباس یا هرچه به درد بخورد باشند. پس وارد غار شدند، غار بسیار طولانی بود و هیچ گذرگاهی به نور نداشت. آن‌ها در تلاش برای یافتن چیزی بودند که نمی‌دانستند، دقیقاً هست یا نه ولی تلاش می‌کردند که در تاریکی چیزی با ارزش بیابند.

 

پس در غار ناگهان اتفاقی افتاد. سقف غار در پشت آن‌ها شروع به ریزش کرد و آن‌ها تلاش کردند که از غار فرار کنند ولی بی‌فایده بود زیرا در مدت کوتاهی دهانه غار بسته شد و آنان راه فرار را نیافتند. دوستِ پسر زیر گریه زد و نتوانست جلوی خود را بگیرد و پسر را لعن و نفرین می‌کرد که تو باعث شدی ما گیر بیفتیم و اینجا بمانیم ما خواهیم مُرد، درحالی‌که کسی از ما خبر ندارد. پسر ترسیده بود ولی تصمیم گرفته بود زنده بماند.

 

پس دوستش را دلداری داد و گفت: نگران نباش بالاخره راهی خواهیم یافت. آن‌قدر می‌گردیم تا راهی بیابیم همیشه غارها راه‌های مخفی دارند با این حرف دوستش آرام گرفت و با پسر در تاریکی در لابه‌لای غار به حرکت درآمدند. مدتی در تاریکی حرکت کردند، پاهایشان مجروح شد زیرا به سنگ‌ها نیز برخورد می‌کرد و هنگامی‌که به زمین می‌افتادند، دست‌ها و کمر و شکم‌هایشان و حتی شانه‌هایشان مجروح شد ولی چاره‌ای نبود باید به نور می‌رسیدند که امید رهایی بود پس در لابه‌لای غار حرکت خود را ادامه دادند. صدایی می‌شنیدند به‌سوی صدا حرکت کردند. دوست گفت: این صدای خفاش است ولی چرا آن‌ها را نمی‌بینیم. پسر گفت: حتماً خفاش‌ها برای آمدن به اینجا راهی دیگر یافته‌اند. تکه نوری از دور و انتهای یکی از دالان‌ها دیدند و با خوشحالی به‌سوی نور حرکت کردند تا امید خود را از دست نداده‌اند به روشنایی و نجات برسند.

 

راه روشنایی یکی بیشتر نبود. پس باید قدر آن را می‌دانستند، دویدند و درحالی‌که دویدن زمین خوردند، اشک ریختند، نمی‌دانیم اشک شوق بود یا اشک زخم‌هایشان که داشت خون از آن‌ها جاری می‌شد که در حال دویدن دیگر زیر پای خود را نمی‌دیدند و هرلحظه به زمین یا سنگی برخورد کردند ولی ناله‌هایشان برایشان اهمیت نداشت آنان به خانه فکر نمی‌کردند بلکه به نجات از غار فکر می‌کردند.

 

این راه سعادت آن‌ها بود، یادشان رفت که خانه دارند و کسانی منتظر آن‌ها هستند. دیگر این برایشان معنا نداشت، رهایی از تاریکی بزرگ‌ترین معنای لحظه‌های آن‌ها بود. پس پسرها به نور رسیدند ولی نور در انتهای گوشه‌ای از دالان وجود داشت که توسط روزنه‌ای ریز نور خورشید به سطح غار می‌تابید و خفاش‌ها دیده می‌شدند و پسرها انگار نجات‌یافته بودند یکدیگر را در آغوش گرفته و می‌خندیدند.

 

آیا این پسرها را درک می‌کنید که الآن چه حسی دارند؟ آیا برای شما اتفاق نیفتاده است؟ پس این مسیرها را درک می‌کنید که الآن چه حسی دارند؟ حالا در گرمای خورشید، سطح غار خود را بازی می‌دهد و مدتی را این‌گونه سپری می‌کنند و فکر می‌کنند که چه کنند تا بتوانند به این روزنه دست یابند. ولی هیچ کاری نمی‌توانند بکنند زیرا فاصله زیاد است. در این لحظه آنان کم‌کم ناامید می‌شوند زیرا ممکن است خورشید غروب کند و باز تاریکی.

 

در این میان دوستِ پسر می‌ترسد و می‌گوید: ای‌کاش چراغی داشتیم تا روشن کنیم و به‌وقت تاریکی محل را ببینیم. پسر گفت: دوست عزیز به فکر نجات باش نه روشنایی. این بهانه است تا از این غار رها شویم. تو چه زود به اینجا عادت کرده‌ای! نکند می‌خواهی بقیه عمرت در این غار سپری شود. پس هر دو خندیدند و پسر گفت: بیا فکر کنیم. در حال فکر کردن در محوطه روشن بودند که ببینند چگونه به روزنه و سوراخ برسند.

 

نه بال پرواز دارند نه وسیله‌ای برای اینکه زیر پا بگذارند و تازه اگر به روزنه برسند، نمی‌توانند خارج شوند زیرا بسیار کوچک است. پسر گفت: چاره‌ای نداریم، باید حرکت کنیم. دوست گفت: هرگز، دیوانه‌ای! من این روزنه را ترک نمی‌کنم. پسر گفت: دوست من! این روزنه یک دام است. رها شویم تا بلکه راه بهتری بیابیم و دوست می‌گفت: راه نجات از همین‌جا ممکن است، شاید خانواده ما از اینجا بیایند و خودشان راه را باز کنند زیرا از اینجا صدای ما را خواهند شنید.

 

پسر گفت: تو دوست خوبی هستی ولی فکر می‌کنی که می‌توانی مانند گنجشک شوی و از این راه بگریزی یا اینکه خانواده تو را در این غار بیابند و سوراخ را بیابند و صدایت را بشنوند و تو را نجات دهند؟ ولی من نمی‌توانم منتظر این‌همه احتمال باشم، پس من می‌روم و اگر راهی یافتم می‌آیم و از این سوراخ تو را بیرون می‌کشم تو بمان و با خفاش‌ها سپری کن و پسر شروع به حرکت کرد. دوست او مدتی منتظر ماند و ناگهان با خود گفت: اگر دوستم راه را بیابد چه؟ من تا کی اینجا منتظر بمانم؟

 

پس به دنبال او فریاد زنان دوید و خود را پس از مدتی به او رساند و دست در دست هم در لابه‌لای غار تاریکی حرکت کردند. مدتی گذشت و آن‌ها گرسنه و تشنه بودند، این‌گونه بود که پسر یافت بهتر است گزینه دیگر را انتخاب کنیم. دوست گفت: چگونه؟ گفت به جای اینکه سرمان بالا باشد، روزنه را از بالا بیابیم. بیا راه آب را بپیماییم، این آب از کجا می‌آید و به کجا می‌رود. بیا سر منشاء آب را بیابیم تازه آن موقع هر دو خندیدند زیرا آب می‌توانستند بنوشند. تازه فهمیدند که چقدر تشنه نور بودند که تشنگی آب را فراموش کرده بودند و درحالی‌که در بین آب راه می‌رفتند آن را زیر پایشان حس نمی‌کردند و آب را فراموش کرده بودند.

 

پس به راه افتادند و مسیر آب را دنبال کردند. دیری نگذشت که احساس کردند انرژی و نیرویی آن‌ها را سمت خود می‌کشد و سریع دالان‌ها را پشت سر گذاشته زخمی و مجروح ادامه دادند تا اینکه به سر منشاء آب رسیدند و عجیب و بهت‌زده نشستند زیرا دری به وسعت تمام جهان برایشان باز بود و آن در دیگر غار بود. آن‌ها خوشحال و شادمان گریستند، مطمئن بودند که نجات‌یافته‌اند و از غار رهایی یافته بودند. پس به‌سرعت از غار خارج شدند در بلندای کوهی عظیم بودند.

 

از دره سرازیر شدند، دوست گفت: چقدر این محل برایم آشنا است، بله آن‌ها که خود را در کوه پشت دریا گم‌کرده بودند، حالا خود را یافتند و خسته و درمانده به شهر رسیده بودند و این سفر آنان درسی شد که پسر بعدها به‌عنوان آموزگار این را به کودکان آموختند که چگونه رهایی را یافتند درحالی‌که نمی‌دانستند چه می‌کنند، کاری کردند که این‌گونه شنیدید.

 

پس بدانید که در تاریکی، زخم برداشتید و نوشته‌هایی که پیش رو دارید در اصلی به روی نجات رهایی است، روزنه‌ها را رها کنید و از تمام تجربه و عشق خود برای حرکت به‌سوی خارج غار قدم بردارید و بر بلندای کوه‌های خرم و سبز ایستاده و از بالا نظاره‌گر انسان‌ها باشید، درحالی‌که آنان را ندا می‌دهید و از غار خفاش‌ها نجات می‌دهید.

 

با تشکر از آزاد دوست‌داشتنی

 

13 نظر

  1. استعاره های قشنگی داشت . ممنون

  2. نسترن کاشی

    جالب بود یاد دوران کودکی و اراده ای که برای حل مشکلاتم داشتم افتادم . البته الان سایه آی از آن همت باقی نمانده در اولین تاریکی و دست انداز عقب نشینی میکنم .

  3. پری فتح الهی

    بادرود.
    داستانی بسیارجالب وآموزنده بود.
    اصلا انگار خودم تجربه ش کردم.
    داره میگه حرکت حرکت حرکت.
    و در میانه راه خودرا نباختن.
    و آب زبر پا همون نزدیک بودن هدف هست!
    و ناریکی اطراف ذهن شلوغ و شرطی شده است!
    با سپاس بی پایان.

  4. روز هجدهم:

    خیلی جالب بود .. گاهی ما توی راه رسیدن به چیزی هستیم که می خواهیم اما وسط راه به چیزهای کم ارزش دیگه ای می چسبیم یا اینکه از ترس اینکه چیزی رو از دست ندیم هدف های بهتر رو از دست می دیم..
    خیلی داستان زیبایی بود…

  5. برای رسیدن به هر هدفی باید تصمیم وسپس حرکت کرد فارغ از موانع و سدهای جلوی پایمان. پس باید بدون هر گونه فکر نامید کننده وعشق به او دنبال هر هدفی هستیم حرکت کنیم و دل را به او بسپاریم که او یاری کننده هست .

  6. mohammadrezafasih93

    این متن برای من خیلی جالب بود
    من هم در تاریکی هستم و این را نمیدانم و به دنبال رضایت سطحی دیگران بودم که بگویند چه قدر خوب است داستان همان روزنه های کوچک
    و حرکت نمیکردم و خودم را با انتظارها و حرکت نکردن ها در ترس هایم گم کرده بودم هر چند الان هم گم هستم
    به دنبال آب باشم
    یعنی حرکت حرکت حرکت با توکل به خدا اینقدر حرکت کنم تا به هدفم برسم
    آره اعتراف میکنم میترسیدم و میترسم
    به دنبال آبم در حرکتم
    محمدرضا فصیح
    22/5/96

  7. این داستان خیلی برام آشنا بود
    تجربه اش کردم ولی تنهایی نه با فرد دیگر
    و هم اکنون در همان غار تاریک به سر می برم
    باشد که ما نیز همگان به روشنایی برسیم

  8. کاظم حسینی

    داستان زیبا و اموزنده ای بود و زندگی کنونی مان را نشان میدهد
    باید به یاد داشته باشیم که مسیری به سوی رهایی انتخاب کرده ایم حال اگر در بین راه به روزنه ای رسیدیم از ترس اینکه نکند راه دیگری نباشد همان جا درجا نزنیم و مسیر اصلی خود را فراموش نکنیم
    تعهد و حرکت در مسیر انتخاب شده میتواند در نهایت ما را به نجات و رهایی برساند
    متعهد به انجام تمام کارها تا پایان هستم و از خداوند میخواهم که یاریمان نماید تا نجات یابیم و از رستگاران باشیم
    با تشکر از ازاد کاردان

  9. mohammad_haghighat56

    داستان بسیار آموزنده ای هست از خواندنش لذت بردم. باتشکر فراوان از آزاد حکیم

  10. در این مورد حرف برای گفتن بسیار دارم ولی ترجیح میدم فعلا چیزی نگم تا فایلهای مربوط به روزهای دیگه رو هم بخونم تا بعد

  11. درود بر خالق زندگی خوش بوی
    داشتن اعتماد به خود و حرکت کردن رو به جلو نتایج را حاصل می کند در واقع سخن از نداشتن ترس و اعتماد به خودم و ایمانم و علم اشاره دارد و هر وقت که در جای بمانیم و حرکتی نداشته باشیم هیچ چیزی نتیجه نمی دهد پس برای رسیدن به هدف باید حرکت کرد .
    با تشکر از آزاد همیشه روان

  12. مجتبی طهماسبی راد

    اعتماد به روزنه ها و عدم حرکت بسوی راهی که میتواند مارا نجات دهد باعث ماندن ما در وضعیت کنونی ماست .
    حرکت تنها راه رسیدن به مقصد است

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دانلود رایگان دوره آنلاین پول های آغشته