خانه / مقالات / شهر آز و مرد دانا

شهر آز و مرد دانا

قصه مردم شهری را برایتان بازگو می‌کنیم که بسیار حیله‌گر و نیرنگ‌باز بودند. برای خودشان و یکدیگر، تا جایی که آب را به طمع دیگران می‌نوشیدند. آنان مدتی را این‌گونه سپری کردند و در میان آن‌ها مردی بود درشت‌اندام و زیرک. هرگز آنان را پیروی نکرد و در تنهایی خود با خداوند راز و نیاز می‌کرد. یکی او را گفت: تو را چه می‌شود؟ چه می‌کنی؟ چرا مانند ما زیست نمی‌کنی، که عقب ‌افتاده‌ای؟

 

شهر آز و مرد دانا  شهر آز و مرد دانا City greedy and the wise man

گفت: مرا با شما کاری نیست زیرا شما را بیهوده پیمودن می‌بینم. پس رهایتان می‌کنم تا بدوید، آن‌قدر که پاهایتان بیافتد. او را گفتند: پس از آن مرگ هدیه‌ای است الهی، که وعده داده شده و گفت: بله، درست می‌گویی، که تا زمان مرگ راحت زیست کنید و از این راحتی لذت ببرید و خداوند را فراموش نکنید، که اسباب راحتی را فراهم کرده است.

 

و او بسیار سپاسگزار بود. پس فردایِ آن روز، او را خشک بَر در خانه دیدند و هر کس رد می‌شد می‌خندید، که دیدی چه شد، خشک شدی درحالی‌که ادعا می‌کردی راحتی. خدا مال ما نیست مال تو است و گفت: خواهیم دید، وعده خداوند حق است و او دروغ‌گو نیست.

 

پس هنگامی‌که درد و رنجِ مَرد، شهر را فرا گرفت، همه از درد به خود پیچیدند و فریاد می‌زدند و او را گفتند: آیا تو درد نمی‌کشی؟ گفت: ته درد، خشک شدن بود که یکجا از خدا گرفتم و سپس مرا دردی نیست، اما شما مُراقب خود نبودید زیرا به او اعتماد نداشتید. حال بکشید که من خدای خود را سپاسگزارم. بر او حیله کارگر نبود و او رهاشده بود از بندِ درد و رنج.

 

پس او را گفتند: آلامِ دردِ خود را به تو می‌سپاریم، ما را رهایی ده. گفت: آنچه نیکو جمع کرده‌اید به من بسپارید تا به اهلش برگردانم، آنگاه شما را سلامتی عطا می‌شود. آنان که دردِ بسیار داشتند، او را امین دانستند و همه‌چیز به او سپردند و او سلامتی را به آن‌ها هدیه داد زیرا آنان، دردمند آنچه مالشان بود، بودند. پس با رهایی توانستند نفسی بکشند و بتوانند دوباره انگیزه تلاش داشته باشند و او همه آنچه جمع می‌کرد به اهلش می‌سپرد و آن‌ها را.

 

با تشکر آزاد مثبت نگر

به نظر شما پیام این داستان برایتان چیست؟

 

12 نظر

  1. زیرا آنان، دردمند آنچه مالشان بود، بودند. چه حکایت آشناییه این روزا

  2. نسترن کاشی

    اشاره دارد بر حیله گری و طمع

  3. پری فتح الهی

    باسلام.
    درک این حکایت واقعا سحته و چیز زیادی ازش نگرفتم.
    اما بنظرم داره به رها کردن و سپردن اشاره میکنه.

  4. (روز شانزدهم)

    پیام این داستان این است که با وجود اعتماد به وعده های خداوند قرار نیست دردی ما را فرا نگیرد ، بلکه ما هم دردهایی را تحمل خواهیم کرد و البته از زخم زبان مردم هم در امان نخواهیم بود.. هرچقدر اطرافیانمان بدبین تر باشند نسبت به خداوند این زخم زبان ها بیشتر خواهد بود و به خداوند بدبین تر هستند … اما باید بدانیم که در صورتی که به خدا اعتماد کنیم خدا نیز در نهایت بعد از آزمایش کم دردتری از ما به لطف خودش را نمایان خواهد کرد و روزهای خوش از راه می رسد…

  5. کاظم حسینی

    حکایت مردم این شهر زندگی کنونی جامعه را نشان میدهد ولی در حال حاضر رنج و دردی را مردم طمع کار ندیده اند و زندگی مرفه و خوبی را سپری میکنند
    شاید مشکلاتی را داشته باشند ولی افراد دیگری با شرایط نامناسب تر وجود دارند که همان درد و رنج را متحمل میشوند ولی به تمام مشکلاتشان درد ناشی از نداشتن پول را هم باید اضافه کرد
    در کل که دنیا در حال پیشروی با طمع کاران است و در امورشان پیشرو و موفق هستند
    به امید روزی که همه بدون ترس و طمع زندگی کنند تا شاید بتوانیم معنی واقعی زندگی زمینی را درک کنیم

  6. با سلام: حکایت شهر و آز ومرد دانا این مطلب زا میرساند که برای رهایی از هرگونه درد ورنج باید رها شویم ورها کنیم از هز چه به ان دل بسته ایم وخود را به اوبسپاریم .وبه او اعتماد کنیم . مال اندوزی به هر دور وکلک باعث ناراحتی ودرد ورنج درونی میشود. شاید ما به ظواهر بعضی آدمها نگاه کنیم وبگویییم داره راست راست میگرده ولذتش را هم میبره ولی با نگاه عمیق به موضوع میتوان فهمید که هروز درد ورنج بیشتری از نظر روحی به سراغشان میاید با تشکر

  7. mohammadrezafasih93

    به نظر من یعنی چیزی که فهمیدم از این داستان این بود که
    زمانی که من وابسته نباشم و نخوام با دوز و کلک و دروغ وفریب سر دیگران را کلاه بذارم و بخوام درست زندگی کنم و با خدای خودم به آرامش برسم اون موقع است که رها هستم و از تمام زندگیم لذت میبرم
    خدا یا شکرت
    محمدرضا فصیح
    22/5/96

  8. mohammad_haghighat56

    به نظرمن حکایت مردم شهر آز حکایت اکثر آدمهای امروزه هست که با ترس وطمع زندگی میکنند و حکایت مرد دانا حکایت آزاد هست که میخواهد زندگی بدون ترس وطمع را به مردم هدیه بده انشاءالله.

  9. شرایطی رو که الان دارم میبینم با این داستان از زمین تا زیرزمین فرق داره به همین دلیل درک این داستان برام کمی سنگین بود

  10. با سلام بر زندگی بدون ترس و طمع
    داستان از این قرار است که زندگی با ترس و طمع در مدت زمان کوتاهی از آن لذت می بریم پس از مدتی تمام دردها و فشار و رنج ها سراریز زندگی می شود که با خود می گوییم این مشکلات یهوه از کجا پیدا شده اند این نتیجه ترس و طمع می باشد حال بیایم زندگی بدون ترس و طمع را شروع کنیم که خالق با عشق این آگاهی را به ما داده است و گروه آزاد با طرح حامی این بستر را فراهم نموده است .
    با تشکر از گروه آزاد و آزاد همیشه عاشق

  11. والا توو دیار ما طمع کارا نه دردی دارن و نه رنجی میکشن، خیلی هم خوشبحالشون است و کلی هم عزت و احترام دارن
    شهر آز بعد از شکسن طعمه خود، تبدیل به یه شهر افسانه ای شد
    شاید بشه گفت آرمان شهر آدمایی که طعمه شدن

  12. مجتبی طهماسبی راد

    با سلام شهر آز طمع بود و مرد شهر آز چون گرفتار طمع خود شدند از درد بخود پیچیدند و چون به مرد دانا اعتماد کردند و طمع شان را از دست دادند سلامتی را دوباره تجربه کردند ,هرگا انسان دچار ترس و طمع شد به بیماری به اسم مال اندوزی دچار شد چون خداوند را فقیر فرض کردند انسانی که خداوند را ثروتمند میداند دچار حرص و طمع و ترس نمیشود و همیشه سلامتی را تجربه میکند

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *