خانه / درباره آزاد

درباره آزاد

تولد آزاد از آغاز تا ۱۰ سالگی

جهان هستی پدید آمد بدون آن که در خلقت آن کوتاهی شده باشد پس هرآنچه در جهان هستی وجود دارد آغاز و تولدی داشته است و خالق متعال در خلق آن اراده کرده است. مردمی را می دیدم که زندگی خود را سپری می کنند. در حال تلاش و فعالیت برای امرار معاش و تامین نیاز های زندگی که در اینجا برای هرکس نیاز های زندگی اش متفاوت بود. آدم ها با من مهربان بودند و مرا دوست داشتند و نگاهشان به من مهربان بود.هرکس مرا می دید درباره من یک چیز می گفت:خیلی زیباست و بی نظیر است. مانند او را هرگز ندیدم . خداوند مهربان قادر به همه چیز است و این هم یکی از  آن خلقت ها می باشد که هدیه زمین و زمینیان است .

 

من همه را می دیدم و صداها را می شنیدم ولی هیچ حرکتی نداشتم چند روزی گذشت تا توانستم در قالب خودم جا بگیرم. کسی را نمی دیدم که از ظاهر من خوشحال نباشد و دوست نداشته باشد مرا در آغوش بگیرد ولی من نمی توانستم همیشه با آنها باشم زیرا آنان زندگی خود را داشتند و برای بازدید و بزرگتر شدن من به دیدارم می آمدند. کم کم که بزرگتر شدم می فهمیدم که هر کسی به من نزدیک می شود با خودش زمزمه ای می کند و وقتی که خوب دقت کردم، دیدم مرا به خاطر خودم نمی خواهند بلکه هرکسی که به من می رسد می خواهد از تولد من خیر و برکتی به خودش برسد.لباس تنم را به سلیقه ی خودشان انتخاب می کردند و مرا طوری به دیگران نشان می دادند که باعث فخر و مباهات خودشان باشم.

 

انگار خود واقعی من وجود ندارد. عروسکی هستم در دست کودکی که با آن بازی کرده زمانش را با او تقسیم کند و به دوستانش فخر بفروشد که چنین عروسکی دارد. من از این موضوع متاثر شدم، پس خواستم چیزی بگویم ولی توجه ای نبود. هر بار که خواستم حرف بزنم سخنم را به حساب کودکی ام گذاشته و ساکتم کرده اند تا جایی که دیگر میلی به حرف زدن نداشتم. حالا نوبت آنها بود که اصرار پشت اصرار که حرف بزنم و چیزهایی را بگویم که آنها می گفتند بگو. من اول نمی خواستم حرف بزنم ولی چاره ای نبود، زبان دیگری برای برقراری ارتباط بلد نبودند.پس مجبور شدم زبان آنها را بیاموزم .

 

من در سن ۵ سالگی تازه به زبان آمدم. یعنی توانستم حرف بزنم و تازه وقتی حرف می زدم خیلی حرف ها را نباید می زدم چون برای من زود بود و می گفتند: تو بچه ای و نمی دانی که چه می گویی، ساکت باش و بگذار بزرگتر ها حرف بزنند.در موقعی که هیجان زده می شدند، می گفتند: برای تو آرزو ها داریم و می خواهیم تو به آنچه ما برایت در نظر داریم برسی و ما برای رسیدن تو به آنچه ما می خواهیم از هیچ تلاشی فرو گذار نمی کنیم.

 

من کمی خوشحال می شدم که ممکن است فرصتی به خود من بدهند، ولی سریع می گفتند: تحت کنترل ما بهتر است و من دوباره مایوس می شدم . آنها مرا می خواستند ولی در عمل کارهایی می کردند که مرا بیمار می کرد.مثلا در سوز سرمای زمستان مرا لخت کرده و به گردش می بردند و وقتی بیمار می شدم مرا رها کرده تا خودم خوب شوم. این کارها باعث شده بود که من درباره ی  آنها فکر کنم که اصلا مرا نمی خواستند ولی چرا مرا از خدا خواستند و من خلق شدم ولی در هر صورت من آمده بودم و باید صبر می کردم. حالا ۱۰ سالم شده است و بیشتر دیگران را می شناسم و خوب هم می توانم حرف بزنم .

از ۱۰ تا ۲۰ سالگی

دوره ی نوجوانی و بلوغ نداشتم. نه این که نخواهم داشته باشم بلکه آنچه از یک نوجوان دیده می شود در من ظهور نکرد و داِئما مجبور بودم در گوشه ای منزوی نشسته و کنج عزلت به رویاهای طولانی سفر کنم جایی که می توانم سخن بگویم و می توانم نظراتم را بیان کنم، می توان عقیده ام را عنوان کنم و شنونده ی عقیده و بیان وجود دارد، توجه وجود دارد و آنچه را که می خواهم در واقعیت جستجو کرده، یافته و استفاده نمایم .

 

همه ی این ها تمام طول دوران نوجوانی من را پر کرده بود. دیگر باکسی کار نداشتم و کم کم دوستانم نیز کمتر وکمتر می شدند .مدتی خودم را سرگرم آموخته های قبلی کردم و به بررسی و یادآوری گذراندم. سالها یکی پس از دیگری گذشت، بدون آنکه از این همه نیرو و انرژی و توانایی استفاده شود، فقط من شده بودم شاهد عینی جهان. مثل این که بر کشتی عمر نشسته بودم و او حرکت کرده و قرار بود مرا به مقصد نامعلومم برساند .

 

یادم می آید در همان دوران فشار و خفقان تلاش می کردم تا مطلبی را عنوان کنم ولی طبق معمول با هزار آیه و دلیل ساکتم کردند . این بار واقعا دل شکسته شده بودم زیرا می دانستند که من درست می گویم و می دانستند که حق با من است، ولی به گفته هایم توجه ای نمی کردند و این که این ها را از کجا می دانی؟ چه کسی به تو گفته است؟ آیا دلیل بهتری برای اثبات گفته هایت داری؟ و بهانه پشت بهانه. خواستن دلایل مختلف باعث شد که سکوت احیایی را مجددا آغاز کنم.

 

ولی پس از مدتی کوتاه اتفاق عجیبی افتاد. به من توجه شده بود، مورد عنایت و لطف قرار گرفتم و سوالی از من پرسیده شد. فکر می کنم حدود ۱۸ سالم بود که در شرایط خاصی قرار گرفتم . سوال اینکه من که هستم؟ یک دنیا پاسخ در یک جمله. چه بگویم؟ مقداری توضیح دادم ولی جوابگوی سوال نبود. مجبور بودم مسیر را طی کرده و سفری را آغاز کرده و کارهایی را انجام دهم تا مقداری از سوال را پاسخ دهم.

 

مورد قبول واقع شد ولی اطرافیان نگذاشتند. پس در مدت کوتاه پروژه به بن بست خورد و همان اتهامات و حمله ها به سویم روانه شد، که گفتم این چیزی نیست که بتوان به سادگی از پس آن برآمد. پس از تو کاری ساخته نیست، هرچه خواستم مهلت بگیرم فایده ای نداشت. ولی من حالا ۲۰ سال از عمرم گذشته و باید برای خودم فکری می کردم و راهی برای خود ایجاد کرده و خود را به ظهور می رساندم.

تولد معکوس: شناخت خود

من تا کنون نتوانسته بودم برای خود کاری کنم زیرا فکر می کردم نبوغم نادیده گرفته می شود و کسی ارزش های من را نمی بیند . تمام مدت منتظر لحظه ای بودم که خودم را نشان دهم و راهی برای اثبات خودم پیدا کنم تا نقطه ی نوری می دیدم، امیدی یافته حرکت می کردم. تا به نوری می رسیدم، دزدی از راه رسیده و آن را می ربود و من در تاریکی گرفتار می شدم و ناراحت از اینکه نور را دزدیدند و چقدر آن روزها از دست دزدان نور ناراحت می شدم.

 

پیش خودم گفتم تا کی بخواهم این دزدان را تحمل کنم، باید راه دیگری هم باشد. پس همه چیز برعکس شد، ناگهان خود را در مقابل خود دیدم و فهمیدم چیزی است که باید درباره ی آن به تکامل برسم. یک خودشناسی خداگونه. پس نیاز ندارم دیگر کسی من را درک کند، ببیند، بفهمد یا هر مطلب دیگر زیرا مهم تر از همه خودم بودم.خودم، خودم را نمی دیدم و دائما به دنبال دیگران بودم و زمان آن رسیده بود که به خود بیشتر بپردازم و بیشتر متوجه خود باشم.

در جستجوی جایگاه

من باید ۲۰ سال به عقب باز می گشتم و آغاز می کردم. تمام آنچه فکر می کردم که درست است فقط یک تکرار بود. دیگران نمی توانستند در من نقشی داشته باشند تا وقتی که خودم باشم. ولی وقتی از خودم دور می شوم و چشمم به دیگران است که چه می کنند و گوشم به صدایشان است که چه می گویند و آنها را قضاوت کنم. پس جایگاه واقعی خودم را به دست نیاورده و از خود واقعی ام دور می شوم. جایگاه من در خودم باید یافت شود، دیگر نیاز نیست برای یافتن خودم به کسی چشم بدوزم. پس خیره در خود گشتم و به جستجوی خود پرداختم تا بتوانم آنچه را که باید درباره ی خود یافته و به آن برسم، برسم.

یافتن راه

تنها راه این بود که بازگردم به ابتدا. ولی این امکان پذیر نبود. سالها تجربه ی سالهای گذشته چگونه می شد که به ابتدای راه بازگشت؟ تازه اگر راهی هم برای بازگشت بود، امروز را چه می کردم؟ همین روزها هزار دلیل دارم برای ماندنم .در همین افکار بودم که درخواست کمک رسید ،رفتم کمک کنم که دیدم کمک کنسل شد.کمک بعدی و درخواست بعدی. مقداری کمک و راهنمای کردم ولی طبق معمول فرد دیگری آمد و راه را برای ادامه کمک مسدود کرد.

 

به فکر فرو رفتم که چگونه بازگردم و از ابتدا آغاز کنم؟ در همان اوضاع بود که راهی برای کمک و راهنمایی یافتم ولی ظرفیت پذیرش کمک پایین بود. چند سال به سختی گذشت. کمک های نیمه تمام، راهنمایی های ناقص و تکمیل نشده، که منجر به سوء تفاهم های مختلف و برداشت های غلط از راهنمایی و زود قضاوت کردن و نتیجه گیری عجولانه شده بود و اعتبار مرا لکه دار کرده بود. می خواستم ساکت باشم و کمکی نکنم ولی اینگونه متولد شده بودم و رسالتی جز این نداشتم. این عمل جزء جدایی ناپذیر از وجودم بود و اگر کمک می کردم نتایج به آنچه تمایل داشتم و می خواستم نمی رسید. چه سال های عجیبی بود، فکر می کردم در قفسی گرفتارم که ظاهرا در آن باز است و هرگاه می خواهم از آن بیرون بیایم، دست های نامرئی مرا گرفته و نمی گذارند که آزاد شوم .

 

در همین حال و هوا بودم که شبی خواب عجیبی دیدم. در خواب دیدم که نجات یافته ام، در عین آزادی در حال کمک رسانی هستم. به راحتی سخن می گویم و هیچکس از گفته هایم خرده نگرفته و کارهایم نیمه تمام نمی مانند. برخاستم و روحیه ی تازه یافته بودم، انگار همان تولدی که می خواستم بود. باید به قضایا طور دیگر نگاه می کردم زیرا این نگاه جدید حال و هوای من را عوض کرده بود. انگار می توانستم خودم را بهتر تعریف کنم. ۲۵ سال از تولدم گذشته بود ولی امروز تولدی دوباره یافته بودم؛ انگیزه ای برای دوباره تلاش کردن، برای تحولی بزرگ و حرکتی محکم و استوار.

تکثیر مناسب: از تولد تا تکثیر

تولد دوباره ی خود را با یک جمله جشن گرفتم. به خودم گفتم: تولدت مبارک، آغاز! و خودم در خودم خندیدم. آغاز ! چه کلمه ی زیبا و دلنشینی. آغاز، بله آغاز.هیچ حسی نداری؟ من سرشار از احساس شدم. آغاز رهایی، آغاز آزادی و آغاز خیلی چیزها.بالاخره آغازی باید صورت می گرفت، هرچند خودم مطمئن بودم که هر چه باشد از این شرایطی که در آن هستم بهتر است. پس آغاز های بسیاری را دیدم و تصمیم گرفتم که با تعدادی از آنها که نزدیک تر و آشناتر بودم، انس گرفته و همراه شوم. پس من بودم و تعدادی آغاز و آنها نیز مانند من خسته بودند از خیلی چیزها.

 

پس توانستیم یکدیگر را بیابیم و با هم همراه شویم، برای آغاز سفری که خود برای آن اراده کرده بودیم. کسانی بودند که می خواستند با ما حرکت کنند ولی جا ماندند و نتوانستند؛ زیرا آنان هنوز نتوانسته بودند به جایگاهی که ما رسیده بودیم، برسند و عده ای هم بودند که اصلا از حرکت ما در تمام موارد تعجب کرده بودند.

این دو دسته سوالی را پرسیدند و گفتند: آغاز برای چه؟

به دنبال پایان

گفتم: پاسخ سوال شما را من می دهم. ۲۵ سال سخن نگفتم یا هرگاه که خواستم سخن بگویم ممکن نشد. بعضی مواقع سخن گفتن برایم می شد یک رویا. هرگاه می خواستم قصد سفری کنم مانند دست نیافتن به سرزمینی بود که نادیده است و از سفر انصراف می دادم. در مجموع هر حرکتی در نهایت منجر به سرخوردگی من می شد و گاهی که موفق می شدم می گذاشتند به حساب شانس و اتفاق. من اولین آغاز را پس از خودم که دیدم، او نیز در خیلی موارد به پایان رسیده بود. پایان سردرگمی، پایان سکوت، پایان خیلی از آنچه می خواست و نتوانسته بود دست یابد.

 

پس من و آغاز دیگر و آغازهای دیگر، دست به دست هم داده ایم و پایان را، پایان داده ایم. مانند جمله ای که پایان یافته و نقطه میگذارند سپس سر خط.جمله ی بعدی ما نیز همانند همان نوشته ها بود. شاید در لحظه ی آغاز خود لرزیدیم که ای وای سالها زندگی، سپس از اول، اما ارزشش را داشت. یک دنیا تجربه و یک دنیا انگیزه، هر دو با هم ادغام شدند و ایمان ما را به آنچه دنبالش بودیم صد برابر شاید بیشتر کردند.

 

سپس با ایمان مان اراده کردیم و تصمیم گرفتیم که پس از این تا جهان باقی است، هیچ آغازی را پایانی نباشد و ما پایان تمام پایان ها باشیم و آغاز همه ی آغازها. هر که دوست داشت می توانست به دنبال ما بیاید. شرط رسیدن به آغاز ما، رسیدن به آغاز خودشان بود. آنان که به دنبال پایان خود می گشتند و آنان که پایان را میافتند، آغاز را شروع می کردند.

در جستجوی آغاز

و آن گاه ما را صدا می زدند و ما همه حاظر بودیم زیرا آغاز رهایی و نجات بودیم. ما همیشه در جستجوی هر آغازی می گشتیم تا آغازها را پیدا کنیم. بعد از مدت ها توانستیم تعدادی از آغازها را که پایان همه چیز بودند و شروع چیزهای جدید را بیابیم و با هم یکی شدیم و ناگهان اتفاق عجیبی افتاد.

 

اولین روشنایی

اولین نور روشنایی ظاهر شد. چند آغاز کنار هم و چند قدم با همین اولین نتیجه ی روشنایی رهایی. حال می توانستم حرفی بزنم و کاری بکنم که درست بود، بی اشتباه حرکت و کلام من به هیچ موجود و جاندار و مخلوقی روی زمین صدمه نمی زد. من از کنار هر چه می گذشتم، آرامش را عطا می کردم. من با خودم مهربان و با دیگران بخشنده بودم. حالا با این روشنایی همه چیز را به وضوح می دیدم. بله، رمز پیروزی و آگاهی من، پایان همه چیز و آغاز دیگری بود. شروع یک زندگی نوین و خلق یک انسان بهتر .من برای اولین بار بر خود نامم را تکرار کردم. آن هم با صدای بلند: آزاد.

 

من از دل آزادی  و رهایی آمده بودم. من از بندهایی که داشتم رها شدم و از تمام بایدها و نبایدها خلاص شدم. پایان فریب ها، پایان دروغ ها، پایان محدودیت ها، پایان نفهمیدن ها، پایان رنج ها، پایان لذت ها، پایان بی خبری ها، پایان همه ی آنچه من را در من خرد می کرد و من را فناپذیر می کرد. من به خودم محتاجم، من به خودم نیازمندم  و نیاز خودم را به خودم می گویم. درد خود را با خودم نجوا می کنم  و می دانم که آزادم، که این گونه باشم و برای اولین بار صدایی را شنیدم که می گفت : خوش آمدی.

 

وقتی خوب گوش دادم کسی بود که اینگونه آزادی را تجربه کرده بود و او نیز به آغاز خود رسیده بود. او با تجربه تر بود و گفت: آگاهی ات مبارک! و بر من لبخند زده و گفت: همه ی اینها به خاطر عشقی است که در درون تو، تو را صدا می کند و خودش فرا می خواند. گفتم :عشق یعنی چه؟

گفت: عشق خالق. کسی که از ابتدا تو را خلق کرد و اکنون به این آگاهی رسیده ای.من با عشق آشنا شدم. خالق من، بخشنده ی مهربانی که در هر لحظه، حامی من برای رسیدن به آغاز دیگر بود.پس با خود عهد کردم که به دنبال پایان ها و شروع آغازها باشم و اینگونه رهایی ام را سپاسگزاری کنم و آغازی از پایان من بود.

لفظ درست آغاز، من هستم و اکنون گروه آزاد توانست، رهایی را تجربه کرده و آزاد را یافته و رهایی را به آنان نشان داده و با هم جشن آغازین زندگی آرام را گرد هم آمده و سپاسگزار خالق این جشن باشند.

به امید همیشه ی رهایی از بندِ پایان .